




گوشه ای از زندگی کودکان کار خانه کودک مهر
به مرور گوشه ای از زندگی کودکان کار خانه کودک مهر را از زبان خودشان برایتان میگذاریم تا شاید بازتابی واقعی از زندگی این کودکان باشد .
رضا- دانش آموز کلاس پنجم:
من در سن دوازده سالگی در یک کارگاه تولیدی که زیرپوش، هدبند و مایو تولید میکرد مشغول به کار شدم که هفته به هفته به کارگران خود مزد میداد. برای کسانی که دوزندگی میکردند به اندازه دوخت شان مزد میداد و برای پادوها هفته ای ده هزار تومان. که برای من اوایل هر هفته ده هزار تومان را می داد ولی بعد از مدتی پول نداد که من هر وقت می گفتم پول و هفتگی من؟ می گفت برو گم شو!
و من هم که کوچک بودم و زورم نمی رسید، نمی توانستم چیزی بگویم و به همین خاطر تصمیم گرفتم دیگر آن جا نروم و رفتم در کارگاه برادر همان صاحب کار مشغول به کار شدم که در آن جا هم همان زیرپوش،مایو و…تولید می کردند و هفته ای به من بیست هزار تومان میداد که همش از من کارهای سنگین میکشید، ولی چون مزدش خوب بود من هیچ چی نمیگفتم. ولی بعد از دو هفته تصمیم گرفتم که از آنجا بروم، چون در آن جا یک زن بصورت بستهبند کار می کرد که با من رفتار خوبی نداشت و همش کارهایی را که به من مربوط نبود از من می خواست و کارهای دیگری که… لذا از آنجا بیرون آمدم و در خانه بیکار بودم و همش درس میخواندم. که روزی دوستانم زنگ زدند گفتند:”بیا بریم دست فروشی”که با آنها رفتم و در چهار راه گلوبندک زیرپوش و کلاه شنا و تاپ زنانه و… می فروختیم که روزی تقریبا سه هزارتومان کاسب بودم ولی بعد از ۵ روز چون شهرداری اذیت می کرد دیگر آن جا نرفتم و بعد از چند مدتی که بیکار بودم چرخ دستی تهیه کردم و الان با چرخ دستی بعد از ساعت ۴ هر روز در بازار بزرگ باربری میکنم که هرروز تقریبا ده هزار تومان تا پانزده هزار تومان کار می کنم. البته به جر من، پدر و برادرم هم کار می کنند چون برای پول پیش خانه از فامیل ها ۵ ملیون تومان قرض کردیم که باید آن را پس بدهیم و من باید پول تو جیبی و مخارجم را خودم در بیاورم البته باز خدا را شکر که وضعمان خوب است. ( منبع خبرنامه شماره ۱ موسسه حمایتی خانه مهر کودکان )
آبان۱۳۸۸
بچه های کلاس اول
خانه کودک مهر
از همه یاریگرانی که برای تهیه دارو برای کودکان کمک نقدی کردند و یا دارو اهدا نمودند و جناب آقای شهروز رضایی صمیمانه سپاسگزاریم.
در ضمن صفحه نیازمندیها به روز شد. لطفا برای مشاهده کلیک نمایید.
می گویند حرف راست را از بچه بشنو…
قسمتی از انشاء چند نفر از بچه های خانه کودک مهر
متاسفانه امکان انتشار تمام انشاها را نداریم ( به دلیل تعداد و حجم زیاد) و فقط قسمت هایی را بدون هیچ تغییر املایی و انشایی در اینجا میگذاریم.
رضا – کلاس چهارم
من همیشه با خودم فکر می کردم که آیا جایی هست که من در ان جا درس بخوانم و آن جا از ۳ کلاس بیشتر نباشد و معلم کم داشته باشد و در جایی باشد که آن محله معتادین باشد و چیزهایی که داشته باشد مانند دست شویی که یک عدد باشد هم برای معلمان و هم برای شاگردان و میز برای معلمان نداشته باشد و معلمان بیایند در ان جا خیریه درس بدهند و حقوق نگیرند و برای شاگردان سبد خانوار درست کنند و در آن جا هم مهاجرین درس بخوانند بدون اینکه شناسنامه داشته باشند و هم ایرانی ها و صندلی کافی برای برگزاری جشن و مراسمی نداشته باشند و برود از جایی دیگر بگیرند و جایی برای مطالعه کتاب نداشته باشد سالن سرپوشیده برای ورزش شاگردان نداشته باشد و دختران هم در داخل مدرسه ورزش کنند و هر درس در یک هفته یک جلسه باشد و ان هم برای ۳ ساعت باشد و با نظم باشد و مثل مدرسه های دیگر بچه ها صف ببندند و من حالا در آن جا درس می خوانم که دست شویی معلم ها و شاگردها یکی است و ۳ کلاس بیشتر ندارد و در دو وقت برای شاگردان درس می دهند و هم برای دبستان و راهنمایی درس می خوانند و در محله ای واقع شده که همه فکر می کنند این محله خراب است و جای خوبی نیست ولی این طور نیست من فکر میکنم که در جایی خوبی واقع شده است.که در انجا معتاد زیاد است و شاگردان آن معتادین را می بینند که اگر در آینده کسی به آن ها گفت بیا تریاک بکشیم بگویید نه و این یک افتخار است برای کسی که از این جا تن سالم می برد و آن معتادین را که می بینند برای آنها درس عبرت می اموزند…
با تشکر زیاد از خانم بشیری و آقای بشیری و معلم های باوفا
مرضیه – دوم دبیرستان – رشته ریاضی
زمانی که قرار شد خانم بشیری برای اولین بار این جا را ( خانه کودک مهر) ببیند من و خانم شاملو هم همراه ایشان بودیم . وقتی که به جا رسیدیم شوکه شدیم . جای خیلی عجیبی بود. بیشتر شبیه یک خرابه بود تا یک خانه با این تفاوت که دری برای بسته شدن داشت.
واقعا آقا و خانم بشیری و بقیه معلمین زحمات زیادی کشیده اند تا این خرابه را به یک مکان آموزشی تبدیل کرده اند. وضعیت مکانی این جا در عین حال برای ما و همه ی کسانی که این جا هستند مناسب است . درست است که مسیرش برای خیلی از معلمین و بچه ها سخته و مقداری دور است ولی عشق به این مکان به معلمینش و به خصوص خانم و آقای بشیری باعث می شود که ما اصلا دوری مسیر را احساس نکنیم. اگر بقیه ی دوستان کمک کنند می توانیم وضعیت این جا را بهتر کنیم.
خانم و آقای بشیری کارهای لازم را انجام داده اند ادامه ی این راه به عهده ی زندگی ، سرنوشت ، تلاش دیگران و خودمان برای جبران بستگی دارد چون زندگی حکمت اوست ، زندگی دفتری از حادثه هاست چند برگی را ما ورق می زنیم مابقی را قسمت.
آموزش ها: در این خانه کودک از مقطع سوم، چهارم و پنجم ابتدایی در شیفت بعد از ظهر و اول ، دوم و سوم راهنمایی در شیفت صبح درس می خوانند . به جز این ها کلاس مهد و پیش دبستانی نیز که در دو شیفت صبح و بعد از ظهر می باشد نیز در حال پیشرفت می باشد .
در کنار همه ی این ها کلاس معرق هم وجود دارد . آموزش کامپیوتر نیز تدریس داده می شود اما در حال حاضر لغو شده و در سال ۱۳۸۸ به امید خدا شروع به کار می کند. به یکی از بچه ها که خود من باشم دوم دبیرستان نیز تدریس داده می شود که من تا آخر عمر مدیون خانم و آقای بشیری و معملمانی که در این راه یاری ام می کنند می باشم….
یکی از موثرترین مزایا این می باشد که مدیریت با همکاری سایر عوامل قسمتی از نیازهای مهم خانواده هارا تامین می کنند.آ ن ها هر ماه به تعداد زیادی از بچه ها یک قوطی روغن ، دو بسته ماکارونی، یک قوطی رب، یک گونی برنج، مقداری عدس و لوبیا ، یک بسته سویا و یک بسته چای و … می دهند تا بخشی از تغذیه ی خانواده ها را فراهم کرده باشند. آنها در آغاز مدارس به تک تک دانش آموزان لوازم التحریر و کتاب درسی می دهند . هر سال هر چند وقت یک بار نزدیک به عیدها در زمستان به بچه ها دستکش و کلاه و ژاکت نیز می دهند . وقتی به عید نوروز نزدیک می شویم به بچه ها بن کفش و لباس نیز داده می شود که بخشی از نیازهای عظیم خانواده ها را برطذف می کنند.
آنها نزدیکی زنگ تفریح به بچه ها تغذیه ای مانند شیر با کیک ، میوه، عدسی، سیب زمینی با تخم مرغ آب پز و … نیز می دهند که ایتنامر باعث می شود دانش آموزانی که صبح ها بدون خوردن صبحانه از منزل بیرون می آیند مقداری انرژی برای ادامه ی درس داشته باشند .
هر چند وقت یک بار هم دکترهایی برای معاینه ی چشم ، دندان و بهداشت کلی بچه ها می آیند و واکسن های لازم را برای بچه ها می زنند و اگر مشکلی داشته باشند از طرف خانم و آقای بشیری به درمانگاه یا بیمارستانی معرفی می شوند تا به آنها رسیدگی شود…
(( انشا مرضیه ۸ صفحه صفحه ی کلاسور بود و تمامش زیبا … فقط قسمتی را این جا گذاشتیم.))
زهرا – سوم دبستان
با عرض سلام احترام من زهرا هستم . من از خانم بشیری خواهش می کنم به آن ها یی که انشاء خوب وخوش خط می نویسند جوایز خوبی بدهد که لیاقتش را داشته باشد. خوب بس حالا باید سر اصال مدلب برویم
من خانه کودک مهر را خیلی دوست دارم یک روز من برای خانم بشیری نقاشی کشیدم و هفته ی بعدی که پنج شنبه بود در مسابه ی نقاشی نفر دوم انتخاب شده ام وقتی که دیدم که نفر دوم شدم بسیار خوشحال شدم اگر چه که من می خواستم نفر اول شوم اما به هر حال باید خوشحال باشم که نفر دوم شده ام
ولی به یاد خانم منتظری افتادم که چه قدر مهربان و دوست داشتنی بود همان روز معلم برای ما نمایش نامه ای داد و ما نمایش را اجرا کردیم خیلی خوشحال شد . حال که خانم منتظری دیگر در میان ما نیست اما خاطره های او در دلم جا گرفته است تازه ما در روز معلم شعر هم خواندیم البته دسته جمعی خواندیم
امیدوارم در مسابقه ی انشا نویسی برنده شوم
این را به خدا می سپارم
(( زهرا دور تادور انشایش را با نقاشی و شعر تزئیین کرده ))
لویسا کلاس سوم - ناهید کلاس پنجم _ بهشته کلاس دوم راهنمایی_ پریسا – مهدی –– مریم –– فروزان – فهیمه – …
هم انشاهای قشنگی نوشته بودند که همه درباره صفا و صمیمت و محبت در خانه کودک مهر بود.
روح الله ۹ ساله
اولین روز در خانه و کمی مشق نوشته ام . روز بعد چرتی زدم و فیتیله نگاه کردم. روز بعد از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ساعت های ۵ و نیم فوتبال را شروع کردیم. در پارک بیسیم یک روز در زمین وقتی داشتم توپ را می گرفتم بازیکن حریفم من را هول داد و من به دو تا از میله هایی که دور زمین گذاشته بودند خوردم و یکی از دندان های جلویی ام خم شد. روز بعد در خانه مهمان پشت سر مهمان به خانه ی ما می آمد. بعد از چند روز مهمان ها تمام شدند و شیرینی ها کمی مانده شد . یک روز در پارک فوتبال می کردیم من دروازه بان بودم و توپ های نزدیک را می گرفتم و توپ های دور را نه . من دو تا گل خوردم. نوبت تیم بعدی شد و یکی از بازیکنان تیم بعدی به من گفت همان جا وایستا. وایستادم بعد از ۵ دقیقه دو گل خوردم و تیم ما باخت .
بهرام
روز ششم عید قرار بود بریم کمک خانم و آقای بشیری.آخه جدیدا جایی را برای یک خانه ی کودک جدید گرفته بودند. خیلی به هم ریخته بود و اصلا نمی شد بهش نگاه کنی . یک حیاط قدیمی با هزار سوراخ سمبه های خراب که چند روزی قبل از عید به همراه چند تا از بچه های خانه ی کودک شروع به مرمت و باز سازی آنجا کردیم و اصلا امیدی نداشتیم که روزی اینجا خانه کودک شود خلاصه به امید خدا شروع کردیم تا عید و تا روز ششم عید تقریبا خیلی از کارها را پیش بردیم و آقای بشیری گفتند که تا روز ششم عید تعطیل است. من روز ششم عید نتوانستم بروم کمک تا روز هفتم عید رسید. صبح زود رفتم خانه ی کودک بعد از احوالپرسی و عید مبارکی شروع به کار کردیم و تا روز ۱۲ کارمان به پایان رسید و خانه ی کودک از این رو به آن رو شد. به طوری که از همان اولش هم بهتر شده بود. خیلی قشنگ در و دیوار ها همه سفید…
رضا
تعطیلات ۱۳ روزه فروردین ما با خانواده رفته بودیم به صالحی آباد . اونجا ساعت ۸ شب رسیدیم و شام را خوردیم و خوابیدیم و صبح رفتیم به امام زاده و اونجا تا ساعت ۵ بعد از ظهر بودیم و از اونجا آمدیم خانه پسر خاله بابام رفتیم و اونجا یک شب بودیم و صبح ساعت ۱۰ از اونجا آمدیم و به مترو سوار شدیم و ساعت ۱۲ به خانه رسیدیم …
فخریه ۱۲ ساله
من اول تر از همه چیز سال نو را برای همه معلم های مهربانم تبریک می گویم. من روز اول نوروز به خانه ی مادر بزرگ مهربانم رفتم و من با او کمک کردم تا سفره هفت سین را آماده کردیم و بعد از این کار من و مادرو مادر بزرگم به مشهد رفتیم و در زیارت امام رضا دعا کردیم و بعد از چند روز سیزده بدل شد. ما همه پارک رفتیم من با دوست عزیزم بازی کردم و خیلی خوش گذشت .
زهرا ۱۰ ساله
…فردا که شد ما رفتیم کنگان. بعد که رسیدیم خانه دایی غذا را خوردیم و خوابیدیم و فردا که شد همه فامیل های مان به دیدن ما آمدن. آن ها سال نو را به ما مبارک گفتند و زن دایی گفت که برویم دریا. دریا که رسیدیم مادرم برای بچه ها بستنی خرید.دوباره رفتیم خانه ی دایی . فردا که روز ۱۳ بدر بود دایی با ماشین خودش رفت بلیت اردوگاه بگیرد بعد دنبال ما بچه ها آمدن و ما را اردوگاه بردن. بعد رفتیم کنار دریا. بچه ها گفتند که ما می رویم شنا می کنیم . پسرها ده نفر بودن دخترها ۹ نفربودن و با خودم می شدیم ده نفر. من نرفتم شنا کنم . چون من دوست ندارم شنا کنم. بچه ها و بزرگا رفتیم سوار قایق شدیم ۱۰ هزار ریال دادیم ۱۰ بار دور می زدیم …