موضوع انشا : شب یلدا

آثار کودکان, انشا ء بچه ها هیچ دیدگاه »

اسماء تاجیک – چهارم ابتدایی 

شب یلدا بهترین شب است. همگی دورهم جمع می شوند و شب خوشی هم دارند. وقتی که خانواده ها دور هم سر سفره جمع می شوند ، در سر سفره همه چیز وجود دارد مثل انار ، سیب ، موز ، غذا وجود دارد . ولی شب یلدا به همه ی مردم جهان خوش میگذرد. شب یلدا طولانی ترین شب سال است و همگی خوشحال هستند .

نوشته های بچه ها -۲

انشا ء بچه ها هیچ دیدگاه »

سونا هاشمی – چهارم دبستان

موضوع: شناسنامه

sona-hashemi

نگین محمدی

موضوع:اگر…

negin-mohamadi1

رامیه محمدی

موضوع: آزاد

 ramiye1

ramiye2

 

ستاره عشقی – چهارم دبستان

موضوع: مادر- پدر

setare-eshghi-madar1

نوشته های بچه ها

انشا ء بچه ها ۴ دیدگاه »

ناهید امیری – پنجم دبستان

موضوع: سرگذشت خود را بنویسید

nahid-amiri-sargozasht

رحمان امیری – چهارم دبستان

موضوع: ای کاش…

rahman-ey-kash

 

 

میترا امیری – چهارم دبستان

موضوع: مادر- پدر

mitra-amiri-1madar

 

mitra-amiri-2pedar

 *انشا ی بقیه را هم به مرور می گذارم

* انشاهایی که خوانا بود تایپ نکردم و به همان شکل گذاشتم

* وقتی از بچه ها پرسیدم کدام شما اجازه می دهد انشایش را در سایت بگذارم همه دست هایشان را بالا بردند. پرسیدم کدامتان دوست دارید با اسم تان منتشر کنم؟  باز هم همه دست شان را بالا بردند.

بچه ها صادقانه از خود نوشته اند، شما هم برایشان نظرتان را بنویسید . مطمئن باشید نظر شما را به هر یک می دهیم تا بخوانند.

 

انشا- یک جمعه

انشا ء بچه ها یک دیدگاه »

فرشید تیموری – چهارم دبستان

موضوع: یک روز جمعه

صبح که بلند شدم رفتم صورتم را شستم و صبحانه ام را خوردم . بعد با برادرانم رفتم بیرون. ما رفتیم خاوران . خاوران جایی است که آب از آن جا رد می شود. ما رفتیم تا در آن جا شنا کنیم . اول برادر بزرگم داخل آب شیرجه زد بعد هم برادر دیگرم داخل آب رفت. فقط من ماندم. برادرم مرا داخل آب انداخت. اولین بار گریه کردم. دومین بار هم همین طور. سومین بار خودم را در داخل آب انداختم و قرق شدم. برادرم دست من را گرفت و من را بیرون آورد. من را کتک زد ومن این موضوع را به پدرم گفتم.

آبان۸۹

 

انشا – سی سالگی

انشا ء بچه ها یک دیدگاه »

صدف تاجیک – چهارم دبستان

موضوع: خودتان را در سی سالگی توصیف کنید

روزی که من سی ساله بشم، خیلی پیر می شوم و خیلی ناامید می شوم .

اگه سی ساله شدم ۱ ، ۲ بچه بغلم هستند. من سی ساله بشم همان روز می گم امروز بمیرم تا پیش پدرم بروم. آخر پدرم در سی سالگی مرد، منم می خواهم در سی سالگی بمیرم. اگر من سی ساله بشم موهایم سفید می شود. درست راه رفتن را نمی توانم . و داد می زنم بچه سر و صدا نکن. و یک دفعه زنگ خانه زنگ بزند: خانم بچه ها را ساکت کن ما را خواب نمی برد. خداحافظ.

و من داد بزنم ساکت ساکت ساکت، پدرم را در آوردید.

یک دفعه بچه ام بگوید مامان تو ساکت باش که ما ساکت باشیم، من داد نمی زنم ، بچه ها سکوت می کنند.

۲۸/۱۱/۱۳۸۹

انشا- اگر …

انشا ء بچه ها هیچ دیدگاه »

فریبا موسایی– چهارم دبستان

موضوع: اگر یک معلم بودم

اگر یک معلم بودم به بچه ها زور نمی گفتم. اگر مشق نمی نویسد نمی گفتم که مشق هایت را نمی نویسی! به او می گفتم که عزیزم چرا مشق هایت را نمی نویسی؟

اگر فهمید که اشتباه کرده است آن را می بخشم و آن را آزار نمی دادم . من دوست ندارم که بچه را اذیت کنم. مهربان با آنها صحبت می کردم و آنها را تنبیح نمی کردم.  چون آن ها را دوست داشتم.

و اگر هر چه را نمی فهمید به آنها دوباره می گفتم و آن ها را اذیت نمی کردم. اگر مشکلی داشته باشد آن را حل میکنم.

  اگر آن ها سر کار می روند می گفتم که سر کار نروید چون درس هایت می ماند و اگر به  حرف گوش نکرد به مادرش می گفتم تا سرکار نرود و مادرش اگر پول نداشت به آن ها کمک می کردم و آن بچه خیلی خوش حال می‌شود.آن بچه سر کار نمی رود. آن درس می خواند و امتحانش را خیلی خوب می دهد . من هم خوشحال می‌شوم و هم آن بچه خوش حال می شود.

من می گویم معلم خوب است چون بچه ها را به یک جا می رساند  وآن معلم خیلی خوب است. دوستت داریم خانم. 

انشا- اردو

انشا ء بچه ها, گزارش ۲ دیدگاه »

اردو – پارک ساعی

reza-h1

 

رضا حیدری – اول راهنمایی

۱۰/۱۲/۱۳۸۹

مهر ماه شروع شده بود و خانه کودک مهر هم شروع به آموزش کودکان کرده بود. ماه مهر با خاطره های قشنگ گذشت و همین طور ماه های خوب دیگرهم گذشت. بعضی از مردم می‌گویند ماه ها به خوبی و بدی گذشت ولی ما این طور نمی‌گوییم چون اصلا برای ما به بدی نگذشت. آخر جایی که همه ی معلم هایش با علاقه می‌آیند و به کودکان احترام می گذارند  وان قدر مهربان هستند مگر بد هم می گذرد. ماه ها همین طور مثل ابر زود گذر می‌گذشت تا ماه بهمن نمایشگاه گذاشتند و همه ی بچه ها را به نمایشگاه دعوت کردند و ما هم رفتیم و خیلی از ما در نمایشگاه پذیرایی کردند و خیلی خوش گذشت.

اسفند ماه وارد شد و چهارم اسفند که رسید خانم بشیری زنگ مدرسه را زد که برویم به کلاس.  اما آن روز گفت بچه ها صف تشکیل بدهید. آخر قبلا هم صف تشکیل می دادیم ولی به دلیل سردی هوا و بخاطر این که معلم ها ما را دوست دارند گفتند بچه ها تا زمستان است دیگه صف تشکیل ندهید. اما چهارم اسفند بچه‌ها با علاقه‌ی زیاد صف های منظمی را تشکیل دادند و خانم بشیری آمد.

اول سلام کرد و بعد هم گفت بچه ها صبح شما بخیر. و در حالی که با نشاط و سرحال در صف ایستاده بودیم خانم بشیری گفت بچه ها اردو داریم و همه ی بچه ها خوش حال شدند و خانم بشیری رضایت نامه‌ها را به دست بچه ها داد و گفت ما فردا ساعت ۹ راه می افتیم. فردا ساعت ۸ همه مدرسه بودند ولی تعداد ی از دختران که رضایت نامه یادشان رفته بود دوباره به خانه برگشتند دنبال رضایت نامه. یکی از پسرها گفت خانم خانواده ام مرا اجازه  رفتن به اردو داده اند و رضایت نامه ام یادم رفته است. خانم بشیری که حرف بچه ها را قبول دارد به او گفت خیلی خوب پسرم. از روی یکی از رضایت نامه ها بنویس و امضا کن.

ساعت ۹ بود و دخترها هنوز برنگشته بودند. همه صف تشکیل دادیم و خانم بشیری اسم ۸ نفر از کوچولوهای اول و دوم و همه ی بچه های چهارم وپنجم و اول راهنمایی را خواند. یکی از بچه ها با لب های لرزان جلوی خانم آمد و رضایت نامه ش را داد و گفت مادرم امضا نکرد. خانم بشیری گفت دخترم فعلا کنار باش .

خانم بشیری ما را گروه گروه کرد وگفت این خانم ها سرگروه هستند. همه سوار اتوبوس شدیم به جز دختری که کاپشن صورتی داشت و مادرش امضا نکرد بود و اشک دور چشمانش حلقه زده بود. خانم بشیری به مادرش زنگ زد و او را راضی کرد. دخترک تشکر کرد و خوشحال سوار اتوبوس شد.

اتوبوس راه افتاد و همه دست می زدند و خوش حالی داشتند و سرگروه برای گروه شیر وکیک آورد.

همه از مبدا تا مقصد جک و خاطره تعریف میکردند. به پارک ساعی رسیدیم. دو تا صف تشکیل دادیم دختران و پسران.

به شهر بازی رفتیم . سه طبقه بود. سلام کردیم. سوار دستگاه های تکان دهنده ماشین و موتور و … شدیم. دختران را به طبقه پایین بردند و سوار قطار و چرخ و فلک و… شدند. به سینما رفتیم. بعد دختران را به سینما بردند. سینما ۴ بعدی بود. برای دخترها فیلم خطرناک گذاشته بودند و یکی از دخترهای کوچولو داشت اشک می ریخت. سرگروه داشت آرامش می کرد. بعد برای ما فیلم خطرناک گذاشتند.

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. از شهر بازی بیرون آمدیم و باغ وحش رفتیم.

بعد ان طرف خیابان رستوران رفتیم. ساعت ۱۲ و ۳۰ دقیقه بود. در رستوران طبقه ی بالا رفتیم . دور هر میز ۴ تا صندلی بود و همه ۴۰ نفر جا شدیم. کسانی که سرپا ایستاده بودند معلم ها بودند. هر چه بچه ها اصرار میکردند معلم ها بنشینند اما معلم ها که به بچه ها احترام قائل بودند نمی نشستند. غذا آوردند. مدیر بری همه غذا می داد و می گفت نوش جان کنید. به هر نفر یک پیتزای خانواده می دادند. معلم ها فقط گشت می زدند و می گفتند بچه ها اگر گرسنه مانده اید بگویید باز هم برایتان بیاورد ولی همه سیر بودند و می گفتند دست تان درد نکند و خیلی ممنون.

از پله ها که پایین می رفتیم یکی از معلم ها گفت از شما می خواهم اردوی امروز را انشا بنویسید و هرکس خوب بنویسد جایزه دارد. گروه ها راتشکیل دادیم  و آن طرف خیابان رفتیم و سواراتوبوس شدیم. به مدرسه رسیدیم . همه در حیاط آبی به سر و صورت زدند و از خانم بشیری وسرگروه ها تشکر کردند و به طرف خانه های خود رفتند و ما پسرها از خانم بشیری توپ گرفتیم و رفتیم فوتبال. خلاصه قصه کوتاه به ما خیلی خوش گذشت.

من از همه ی معلم های دلسوز خانه ی کودک مهر و تمامی کسانی که به این موسسه کمک می کنند تشکر میکنم و امیدوارم که همه ی شما سالم و سرحال باشید و هم چنین از خانم بشیری و آقای بشیری تشکر ویژه ای می کنم .  

رضا حیدری

 

 

انشاء بچه های خانه کودک مهر در مورد اهمیت خوردن صبحانه

انشا ء بچه ها هیچ دیدگاه »

 ensha2

 

ensha11

ensha3

 

ensha4

ensha5

گوشه ای از زندگی کودکان کار خانه کودک مهر

انشا ء بچه ها, گزارش هیچ دیدگاه »

  گوشه ای از زندگی کودکان کار خانه کودک مهر

 

به مرور گوشه ای از زندگی کودکان کار خانه کودک مهر را از زبان خودشان برایتان می‌گذاریم تا شاید بازتابی واقعی از زندگی این کودکان باشد .

 

رضا- دانش آموز کلاس پنجم:

  من در سن دوازده سالگی در یک کارگاه تولیدی که زیرپوش، هدبند و مایو تولید می‌کرد مشغول به کار شدم که هفته به هفته به کارگران خود مزد می‌داد. برای کسانی که دوزندگی می‌کردند به اندازه دوخت شان مزد می‌داد و برای پادوها هفته ای ده هزار تومان. که برای من اوایل هر هفته ده هزار تومان را می داد ولی بعد از مدتی پول نداد که من هر وقت می گفتم پول و هفتگی من؟ می گفت برو گم شو!

  و من هم که کوچک بودم و زورم نمی رسید، نمی توانستم چیزی بگویم و به همین خاطر تصمیم گرفتم دیگر آن جا نروم و رفتم در کارگاه برادر همان صاحب کار مشغول به کار شدم که در آن جا هم همان زیرپوش،مایو و…تولید می کردند و هفته ای به من بیست هزار تومان می‌داد که همش از من کارهای سنگین می‌کشید، ولی چون مزدش خوب بود من هیچ چی نمی‌گفتم. ولی بعد از دو هفته تصمیم گرفتم که از آنجا بروم، چون در آن جا یک زن بصورت بسته‌بند کار می کرد که با من رفتار خوبی نداشت و همش کارهایی را که به من مربوط نبود از من می خواست و کارهای دیگری که… لذا از آنجا بیرون آمدم و در خانه بیکار بودم و همش درس می‌خواندم. که روزی دوستانم زنگ زدند گفتند:”بیا بریم دست فروشی”که با آنها رفتم و در چهار راه گلوبندک زیرپوش و کلاه شنا و تاپ زنانه و… می فروختیم  که روزی تقریبا سه هزارتومان کاسب بودم ولی بعد از ۵ روز چون شهرداری اذیت می کرد دیگر آن جا نرفتم و بعد از چند مدتی که بیکار بودم چرخ دستی تهیه کردم و الان با چرخ دستی بعد از ساعت ۴ هر روز در بازار بزرگ باربری می‌کنم که هرروز تقریبا ده هزار تومان تا پانزده هزار تومان کار می کنم. البته به جر من، پدر و برادرم هم کار می کنند چون برای پول پیش خانه از فامیل ها ۵ ملیون تومان قرض کردیم که باید آن را پس بدهیم و من باید پول تو جیبی و مخارجم را خودم در بیاورم البته باز خدا را شکر که وضعمان خوب است. ( منبع خبرنامه شماره ۱ موسسه حمایتی خانه مهر کودکان )

 

 aban1

 

 

 

 

آبان۱۳۸۸

بچه های کلاس اول

خانه کودک مهر

 

 

 

 

 

 

از همه یاریگرانی که برای تهیه دارو برای کودکان کمک نقدی کردند و یا دارو اهدا نمودند و جناب آقای شهروز رضایی صمیمانه سپاسگزاریم.

در ضمن صفحه نیازمندیها به روز شد. لطفا برای مشاهده کلیک نمایید.

بچه ها از خانه کودک مهر می گویند

انشا ء بچه ها ۲ دیدگاه »

 

می گویند حرف راست را از بچه بشنو…

 

قسمتی از انشاء چند نفر از بچه های خانه کودک مهر

 

متاسفانه امکان انتشار تمام انشاها را نداریم ( به دلیل تعداد و حجم زیاد) و فقط قسمت هایی را بدون هیچ تغییر املایی و انشایی در اینجا می­گذاریم.

 

 

رضا – کلاس چهارم

من همیشه با خودم فکر می کردم که آیا جایی هست که من در ان جا درس بخوانم و آن جا از ۳ کلاس بیشتر نباشد و معلم کم داشته باشد و در جایی باشد که آن محله معتادین باشد و چیزهایی که داشته باشد مانند دست شویی که یک عدد باشد هم برای معلمان و هم برای شاگردان و میز برای معلمان نداشته باشد و معلمان بیایند در ان جا خیریه درس بدهند و حقوق نگیرند و برای شاگردان سبد خانوار درست کنند و در آن جا هم مهاجرین درس بخوانند بدون اینکه شناسنامه داشته باشند و هم ایرانی ها و صندلی کافی برای برگزاری جشن و مراسمی نداشته باشند و برود از جایی دیگر بگیرند و جایی برای مطالعه کتاب نداشته باشد سالن سرپوشیده برای ورزش شاگردان نداشته باشد و دختران هم در داخل مدرسه ورزش کنند و هر درس در یک هفته یک جلسه باشد و ان هم برای ۳ ساعت باشد و با نظم باشد و مثل مدرسه های دیگر بچه ها صف ببندند و من حالا در آن جا درس می خوانم که دست شویی معلم ها و شاگردها یکی است و ۳ کلاس بیشتر ندارد و در دو وقت برای شاگردان درس می دهند و هم برای دبستان و راهنمایی درس می خوانند و در محله ای واقع شده که همه فکر می کنند این محله خراب است و جای خوبی نیست ولی این طور نیست من فکر میکنم که در جایی خوبی واقع شده است.که در انجا معتاد زیاد است و شاگردان آن معتادین را می بینند که اگر در آینده کسی به آن ها گفت بیا تریاک بکشیم بگویید نه و این یک افتخار است برای کسی که از این جا تن سالم می برد و آن معتادین را که می بینند برای آنها درس عبرت می اموزند…

با تشکر زیاد از خانم بشیری و آقای بشیری و معلم های باوفا

 

مرضیه – دوم دبیرستان – رشته ریاضی

زمانی که قرار شد خانم بشیری برای اولین بار این جا را ( خانه کودک مهر) ببیند من و خانم شاملو هم همراه ایشان بودیم . وقتی که به   جا رسیدیم شوکه شدیم . جای خیلی عجیبی بود. بیشتر شبیه یک خرابه بود تا یک خانه با این تفاوت که دری برای بسته شدن داشت.

واقعا آقا و خانم بشیری و بقیه معلمین زحمات زیادی کشیده اند تا این خرابه را به یک مکان آموزشی تبدیل کرده اند. وضعیت مکانی این جا در عین حال برای ما و همه ی کسانی که این جا هستند مناسب است . درست است که مسیرش برای خیلی از معلمین و بچه ها سخته و مقداری دور است ولی عشق به این مکان به معلمینش و به خصوص خانم و آقای بشیری باعث می شود که ما اصلا دوری مسیر را احساس نکنیم. اگر بقیه ی دوستان کمک کنند می توانیم وضعیت این جا را بهتر کنیم.

خانم و آقای بشیری کارهای لازم را انجام داده اند ادامه ی این راه به عهده ی زندگی ، سرنوشت ، تلاش دیگران و خودمان برای جبران بستگی دارد چون زندگی حکمت اوست ، زندگی دفتری از حادثه هاست چند برگی را ما ورق می زنیم مابقی را قسمت.

آموزش ها: در این خانه کودک از مقطع سوم، چهارم و پنجم ابتدایی در شیفت بعد از ظهر و اول ، دوم و سوم راهنمایی در شیفت صبح درس می خوانند . به جز این ها کلاس مهد و پیش دبستانی نیز که در دو شیفت صبح و بعد از ظهر می باشد نیز در حال پیشرفت می باشد .

در کنار همه ی این ها کلاس معرق هم وجود دارد . آموزش کامپیوتر نیز تدریس داده می شود اما در حال حاضر لغو شده و در سال ۱۳۸۸ به امید خدا شروع به کار می کند. به یکی از بچه ها که خود من باشم دوم دبیرستان نیز تدریس داده می شود که من تا آخر عمر مدیون خانم و آقای بشیری و معملمانی که در این راه یاری ام می کنند می باشم….

یکی از موثرترین مزایا این می باشد که مدیریت با همکاری سایر عوامل قسمتی از نیازهای مهم خانواده هارا تامین می کنند.آ ن ها هر ماه به تعداد زیادی از بچه ها یک قوطی روغن ، دو بسته ماکارونی، یک قوطی رب، یک گونی برنج، مقداری عدس و لوبیا ، یک بسته سویا و یک بسته چای و … می دهند تا بخشی از تغذیه ی خانواده ها را فراهم کرده باشند. آنها در آغاز مدارس به تک تک دانش آموزان لوازم التحریر و کتاب درسی می دهند . هر سال هر چند وقت یک بار نزدیک به عیدها در زمستان به بچه ها دستکش و کلاه و ژاکت نیز می دهند . وقتی به عید نوروز نزدیک می شویم به بچه ها بن کفش و لباس نیز داده می شود که بخشی از نیازهای عظیم خانواده ها را برطذف می کنند.

آنها نزدیکی زنگ تفریح به بچه ها تغذیه ای مانند شیر با کیک ، میوه، عدسی، سیب زمینی با تخم مرغ آب پز و … نیز می دهند که ایتنامر باعث می شود دانش آموزانی که صبح ها بدون خوردن صبحانه از منزل بیرون می آیند مقداری انرژی برای ادامه ی درس داشته باشند .

هر چند وقت یک بار هم دکترهایی برای معاینه ی چشم ، دندان و بهداشت کلی بچه ها می آیند و واکسن های لازم را برای بچه ها می زنند و اگر مشکلی داشته باشند از طرف  خانم و آقای بشیری به درمانگاه یا بیمارستانی معرفی می شوند تا به آنها رسیدگی شود…

 

(( انشا مرضیه ۸ صفحه صفحه ی کلاسور بود و تمامش زیبا … فقط قسمتی را این جا گذاشتیم.))

 

زهرا – سوم دبستان

با عرض سلام احترام من زهرا هستم . من از خانم بشیری خواهش می کنم به آن ها یی که انشاء خوب وخوش خط می نویسند جوایز خوبی بدهد که لیاقتش را داشته باشد. خوب بس حالا باید سر اصال مدلب برویم

من خانه کودک مهر را خیلی دوست دارم یک روز من برای خانم بشیری نقاشی کشیدم و هفته ی بعدی که پنج شنبه بود در مسابه ی نقاشی نفر دوم انتخاب شده ام وقتی که دیدم که نفر دوم شدم بسیار خوشحال شدم اگر چه که من می خواستم نفر اول شوم اما به هر حال باید خوشحال باشم که نفر دوم شده ام

ولی به یاد خانم منتظری افتادم که چه قدر مهربان و دوست داشتنی بود همان روز معلم برای ما نمایش نامه ای داد و ما نمایش را اجرا کردیم خیلی خوشحال شد . حال که خانم منتظری دیگر در میان ما نیست اما خاطره های او در دلم جا گرفته است تازه ما در روز معلم شعر هم خواندیم البته دسته جمعی خواندیم

امیدوارم در مسابقه ی انشا نویسی برنده شوم

این را به خدا می سپارم

 

(( زهرا دور تادور انشایش را با نقاشی و شعر تزئیین کرده   ))

 

 

لویسا کلاس سوم – ناهید کلاس پنجم _ بهشته کلاس دوم راهنمایی_ پریسا – مهدی –– مریم –– فروزان – فهیمه – …

هم انشاهای قشنگی نوشته بودند که همه درباره صفا و صمیمت و محبت در خانه کودک مهر بود.

 

 

تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید

انشا ء بچه ها ۱۰ دیدگاه »

گوشه ای از انشاهای بچه های خانه کودک مهر

 

روح الله ۹ ساله

اولین روز در خانه و کمی مشق نوشته ام . روز بعد چرتی زدم و فیتیله نگاه کردم. روز بعد از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ساعت های ۵ و نیم فوتبال را شروع کردیم. در پارک بیسیم یک روز در زمین وقتی داشتم توپ را می گرفتم بازیکن حریفم من را هول داد و من به دو تا از میله هایی که دور زمین گذاشته بودند خوردم و یکی از دندان های جلویی ام خم شد. روز بعد در خانه مهمان پشت سر مهمان به خانه ی ما می آمد. بعد از چند روز مهمان ها تمام شدند و شیرینی ها کمی مانده شد . یک روز در پارک فوتبال می کردیم من دروازه بان بودم و توپ های نزدیک را می گرفتم و توپ های دور را نه . من دو تا گل خوردم. نوبت تیم بعدی شد و یکی از بازیکنان تیم بعدی به من گفت همان جا وایستا. وایستادم بعد از ۵ دقیقه دو گل خوردم و تیم ما باخت .

 

بهرام

روز ششم عید قرار بود بریم کمک خانم و آقای بشیری.آخه جدیدا جایی را برای یک خانه ی کودک جدید گرفته بودند. خیلی به هم ریخته بود و اصلا نمی شد بهش نگاه کنی . یک حیاط قدیمی با هزار سوراخ سمبه های خراب که چند روزی قبل از عید به همراه چند تا از بچه های خانه ی کودک شروع به مرمت و باز سازی آنجا کردیم و  اصلا امیدی نداشتیم که روزی اینجا خانه کودک شود خلاصه به امید خدا شروع کردیم تا عید و تا روز ششم عید تقریبا خیلی از کارها را پیش بردیم و آقای بشیری گفتند که تا روز ششم عید تعطیل است. من روز ششم عید نتوانستم بروم کمک تا روز هفتم عید رسید. صبح زود رفتم خانه ی کودک بعد از احوالپرسی  و عید مبارکی شروع به کار کردیم و تا روز ۱۲ کارمان به پایان رسید و خانه ی کودک از این رو به آن رو شد. به طوری که از همان اولش هم بهتر شده بود. خیلی قشنگ در و دیوار ها همه سفید…

 

رضا

تعطیلات ۱۳ روزه فروردین ما با خانواده رفته بودیم به صالحی آباد . اونجا ساعت ۸ شب رسیدیم و شام را خوردیم و خوابیدیم و صبح رفتیم به امام زاده و اونجا تا ساعت ۵ بعد از ظهر بودیم و از اونجا آمدیم خانه پسر خاله بابام رفتیم و اونجا یک شب بودیم و صبح ساعت ۱۰ از اونجا آمدیم و به مترو سوار شدیم و ساعت ۱۲ به خانه رسیدیم …

 

فخریه ۱۲ ساله

من اول تر از همه چیز سال نو را برای همه معلم های مهربانم تبریک می گویم. من روز اول نوروز به خانه ی مادر بزرگ مهربانم رفتم  و من با او کمک کردم تا سفره هفت سین را آماده کردیم و بعد از این کار من و مادرو مادر بزرگم به مشهد رفتیم و در زیارت امام رضا دعا کردیم و بعد از چند روز سیزده بدل شد. ما همه پارک رفتیم من با دوست عزیزم بازی کردم و خیلی خوش گذشت .

 

زهرا ۱۰ ساله

…فردا که شد ما رفتیم کنگان. بعد که رسیدیم خانه دایی غذا را خوردیم و خوابیدیم و فردا که شد همه فامیل های مان به دیدن ما آمدن. آن ها سال نو را به ما مبارک گفتند و زن دایی گفت که برویم دریا. دریا که رسیدیم مادرم برای بچه ها بستنی خرید.دوباره رفتیم خانه ی دایی . فردا که روز ۱۳ بدر بود دایی با ماشین خودش رفت بلیت اردوگاه بگیرد بعد دنبال ما بچه ها آمدن و ما را اردوگاه بردن. بعد رفتیم کنار دریا. بچه ها گفتند که ما می رویم شنا می کنیم . پسرها ده نفر بودن دخترها ۹ نفربودن و با خودم می شدیم ده نفر. من نرفتم شنا کنم . چون من دوست ندارم شنا کنم. بچه ها و بزرگا رفتیم سوار قایق شدیم ۱۰ هزار ریال دادیم ۱۰ بار دور می زدیم …

 

 

 

 

 

 

WP Theme &
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها