اندر باب جمعه بازارهای مهر
تا الان در کمتر از ۵ ماه ، ۱۶ جمعه بازار داشتهایم. در این ۱۶ جمعه از سیاستهای اقتصادی دولت تا فرهنگ اقتصادی ملت، از حضور مهمانان افغان تا شیوع اعتیاد و فقر، از بیمسئولیتی والدین تا بازیگوشی بچهها و از تنظیم خانواده غلط تا آموزش و پرورش عبث را همشهریان مهربان به گردن من ( به نمایندگی از خانه کودکیها) انداختند تا بروشور بگیرند، خرید نکنند و به ریشم بخندند و بروند.
بیسلیقگی با دوستانی که وسایل روی میز را حاضر میکردند به کرات گوشزد میشد. به بیاعتمادی به جماعتی که علمدار کمک به کودکان هستند اشاره میشد، به نرخ بالای فرفرههای تلقی اعتراض میشد. به بیهودگی کار خانه کودکیها و بیحاصلی آموزش کودکان کار و… طعنه زده میشد. و البته به مناعت طبع و بلند نظریها و دست و دل بازیها ی خودشان هم گریزی زده میشد، اما عجبا حادثه خرید و همدلی کمتر اتفاق میافتاد.
بی انصافی است اگر ننویسیم که چقدر روغن ریخته نذر ما شد و اتفاقاً به دل نشست. اگر ننویسیم وسایل ِ فروش نرفتهی غرفههای دوست و همسایه وقتی به میز ما میرسید چطور در طرفةالعینی فروش میرفت و درآمدِ کم اما شیرینی داشت. اگر ننویسیم چقدر دیگران برای ثواب یاریگر کارها بودند.
بیانصافی نمیکنم که چطور تلنگر حضور دوباره دوستانی بودیم که مدتها بود سراغ خانهء کودک را نگرفته بودند. یادم نمیرود که دخترک هشت ساله همهء پولهای قلکش را توی کیسه گذاشت و به خانهء مهر هدیه کرد. یادم هم نمیرود که هر کس پول پیدا میکرد سراغ ما را میگرفت. یادم هست کسانی بی آن که چیزی نیاز داشته باشند فقط برای کمک خریدی میکردند. یادم هست که آدرس سایت و شماره حساب همواره مورد تاکید بود تا دوباره یاریگر خانهء مهر شوند.
صبح ۱۶ جمعه ساندویچ ناهار را در کیف گذاشتم و راهی پارکینگ پروانه شدم که قصد هر هفته نویسیام به این یک جا ختم نشود. که بفهمم بوی آش رشته در تحریک حس همت عالی دوستان چقدر موثر است؟! که نقش ترشی و سبزی خوردن در بازارهای خیریه برایم پر رنگتر شود. که دیگر کمتر حرف بزنم و بیشتر پوزخندها را ببینم. که کم کم با بازار جمعهها خداحافظی کنم.
اکرم احمدی توانا
بهمن ۸۸
نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۷ ق.ظ | ۳ فروردین ۱۳۸۹
i do not understand was it a good thing or a bad thing JOMAEHBAZAR